خانواده یار

خانواده یار
نویسندگان

خاطرات دوره آموزشی خدمت سربازی من!

پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۲۶ ب.ظ
**من دیروز از دوره ی آموزشی خدمتم که تو نیروی انتظامی،پادگان شهید دستغیب جرم بود اومدم و این قسمت اول خاطرات من تو این دوماهه از 19 مرداد تا 18 مهر 96 هست.

*روزی که برگه معرفی رو گرفتم خیلی غافلگیر شدم چون فکرش رو هم نمیکردم بیفتم نیروی انتظامی اون هم پادگان شهید دستغیب جهرم ولی چاره ای نبود و باید میرفتم.

*روز قبل از اعزام وسایل مورد نیاز رو مثل دارو و حوله و صابون و ....رو آماده کردم و موهام رو هم تراشیدم؛قیافم عجیب خنده دار شده بود:) و فردا صبحش خداحافظی سخت با خانواده:(( و رفتن به محل اعزام.

*ما باید به مرکز استان میرفتیم و از از اونجا به محل خدمت اعزام میشدیم،وقتی رسیدم اونجا با افراد زیادی با سرهای کچل و برگه به دست مواجه شدم که درصف بودن و من هم به اون ها پیوستم،حدود دو ساعت معطل شدیم،ما 60 نفر بودیم که به جهرم میرفتیم،44 نفر با اتوبوسی که اومده بود رفتیم و به بقیه بلیط دادن و رفتن ترمینال و از اونجا باید میومدن.

*تو اتوبوس بقیه خوشحال بودن و کیف میکردن ولی من تو فکر بودم یه چرتی زدم شش ساعت بعد حدود 6 عصر به مقصد رسیدیم برخلاف چیزی که فکر میکردم پادگان وسط شهر بود!!دم در پادگان ما رو توجیه کردن و گوشی هارو از اوناییکه با خودشون آورده بودن گرفتن، هزینه پست رو ازشون گرفتن فرستادن در خونشون:)).

*بعد هم ما رو فرستادن داخل پادگان و بازرسی بدنی کردن و تمام وسایلمون رو گشتن و بعد ما رو بردن در سلف غذا خوری میگفتن شام نداریم بهتون بدیم آخر سر نفری نصف تن ماهی بهمون دادن و بردنمون آسایشگاه برای خواب.

*فرداش مارو به خط کردن تا ما رو به گردان و گروهان های مختلف تقسیم کنن
 ما رو با سر کچل حدود چهار ساعت!!زیر آفتاب سوزان جهرم نگه داشتن بدوت اینکه بزارن یه قطره آب بخوریم من که به غلط کردم و توبه افتادم که چرا اومدم خدمت!!آخرش افتادم گردان دوم کربلا گروهان چهارم سلمان و رفتیم آسایشگاه و یه استراحتی کردیم.

*فرداش بهمون لباس نظامی و استحقاقی(مثل حوله،شامپو،مسواک،دستکش و....)دادن و یه سری وسایل دیگه مثل دفتر و خودکار و کش که پولش رو ازمون گرفتن،بعد از اون هم فرمانده با ما اتمام حجت کرد و به شدت ما رو ترسوند و روز دوم هم اینطوری گذشت.

                                     پایان قسمت اول



  • شاهین

نظرات  (۵)

اشکال نداره داداش.
با تمام سختی هاش خاطره سربازی خیلی شیرینه،تا آخر عمر میتونی تعریف کنی.
پاسخ:
بله درسته.
  • صادق زمانی
  • سلام
    من هم آموزشی همونجا بودم. فرمانده ما احسان کهنسال بود.
    موفق باشی
    پاسخ:
    سلام،امسال گروهان آقای کهنسال گروهان نمونه شد.
  • فاطمه سلیمی
  • چه قدر بهتون سخت گذشته ولی آخرش با نمکه
    کاش برای دخترا هم سربازی اختیاری می گذاشتند😍

    اشکال نداره عوضش سختی های روزگار را چشیدید و مقاوم شدید

    شاد و سلامت باشید
    پاسخ:
    بله سختی های زیادی کشیدیم، اومدم خونه حدود 6 کیلو وزن کم کردم:// قسمت دومش رو هم حتما بخونید.ممنونم.
  • نـــای دل
  • موفق باشید ان شاالله..
    پاسخ:
    ممنون،همچنین.
  • امید چِرَوی
  • شایان جان اول داستان سربازیه من و تو و خیلی های دیگه خیلی شبیه همه . و به نظر من داستان اصلی از یگان خدمتی شروع میشه .
    داستان خوبی بود و علاقه مندم تا آخرشو بخونم . ( لطفا برامون بنویس )
    :)+×
    پاسخ:
    شاهین هستم البته:))تازه دیروز از یگان اومدم مرخصی،به زودی حتما براتون مینویسم.